وقت‌گذر

اینجا یک امکان است

 

خدا پول است. یک عالمه پول.

+ آرمان ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
    نظرات بقیه ()   

این روزها

ساعت 6 صبح با alarm گوشی‌م بیدار می‌شوم. 6 و 10 دقیقه پتو را کنار میزنم و روی کاناپه‌یی که خوابیده بودم می‌نشینم. به ساعتم نگاه می‌کنم. یک نخ سیگار مدرن برمی‌دارم و میروم توی بالکن لای رخت‌های آویخته. و فکر می‌کنم همین روزهاست که صداشان دربیاید که چرا لباسهای شسته شده و خشک شده بوی سیگار می‌دهند. ساعت 6 و نیم لخ لخ می‌روم پایین و توی آشپزخانه یک لیوان چای یا نسکافه می‌ریزم و ترجیحم چای شیرین است. لیوان در دست می‌روم زیر دوش. خوشم می‌آید همین‌جور که چای شیرین داغ می‌خورم دوش آب خنک روی کمرم باز باشد. و کف دست چپم به دیوار روبه‌رو تکیه بدهم و سرم پایین باشد. مثل قهرمان‌های تنهای هالیوود.

ساعت 7 دارم پیرهن دیگری_ غیر از چیزی که دیروز پوشیده بودم_ را از روی بند برمی‌دارم و اتو میکنم. آنها را می‌پوشم و توی آینه به پیرهن و شلوار پارچه‌ییم نگاه می‌کنم. دگمه یقه پیرهن را باز می‌گذارم و چک می‌کنم که موهای سینه‌ام بلند نشده باشند. اگر شده باشند آن دگمه را میبندم. به خودم عطر می‌زنم و توی آینه اخم می‌کنم.

7 و نیم میر‌وم به طرف مجتمع. پیاده 7 دقیقه. اگر توی راه بایستم و سیگار بخرم 10 دقیقه. وارد ساختمان می‌شوم و سعی میکنم خیلی جدی به نظر برسم. موقع انگشت زدن به دستگاه کارگزینی به منشی رئیس نگاه می‌کنم و منتظر می‌مانم تا لبخند بزند.

ساعت 21 و 45 دقیقه برمی‌گردم خانه. ساعت 10 دارم شام می‌خورم. یکی دو ساعت بعد دراز می‌کشم و گردنم را کج می‌کنم و منتظر می‌شوم تا خوابم ببرد. تمام.

+ آرمان ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
    نظرات بقیه ()   

Bruce McCall

بامزه! لطفن کلیک کنید.

+ آرمان ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات بقیه ()   

 

" من می‌خواهم"

" من باید" نیست

حتا

" من احساس می‌کنم" هم نیست

و " من"

" خودم" نیست

+ آرمان ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات بقیه ()   

راه‌شون بخوره تو سر پلیسشون

آره احسان توی دالاس زندگی می‌کند و با یک کارمندی دون‌پایه بیشتر از 3000 دلار در ماه دریافت می‌کند که به قول خودش فقیرانه است. او لیتری یک دلار میدهد. جریمه‌ی 100 دلاری را هم می‌دهد. و از برخورد پلیس راه آمریکا غر میزند.

شما در نظر بگیر کارگر ایرانی ماهی 200 دلار میگیرد.

اصلن هم کار غیر اخلاقی‌یی نیست که ماشین‌های روبرو توی جاده‌های بیرون شهر چراغ می‌زنند که یعنی جلوتر پلیس کمین کرده و مواظب باشید. و احمق نباشید. پلیس به فکر سلامت شما نیست. پلیس ایران به روش ج ا جاده‌ها را اداره می‌کند. با ایجاد ترس غیر منطقی و کلی.

وقتی جریمه‌ها را گران کرده‌اند تصادف کم شده؟ خب چطورست چند نفر از رانندگان متخلف را در ملا عام دار بزنید و مطمئن شوید دیگر کسی فکر تخلف هم نخواهد کرد.  جریمه ها به استاندارد بین‌المللی نزدیک شده و این نرخ توی دنیا عجیب نیست؟ پس لامصب‌ها جاده‌هاتان هم مثل آنجای دنیا کنید. و مثل آنجای دنیا به ماشین فرسوده‌یی که با 40 تا توی یک جاده‌ی باریک می‌راند و ما معطلشیم بگویید بزند کنار تا ترافیک نشود. و اصلن مگر ما مثل آنجای دنیا به دلار دستمزد میگیریم که مثل آنجا جریمه بپردازیم؟ چرا به دلار از مردم پول می‌گیرید و به ریال به‌شان پول می‌دهید؟

توی استراحتگاه‌های بین راهی اگر ماشین راهنمایی و رانندگی دیدید تو را به خداتان نگاه کنید ببینید کی دارد براشان رانی و کیک می‌خرد (دیده‌‌م که می‌گم).

آنها می‌خواهند مچگیری کنند. تلویحن می‌گویند هر کاری می‌خواهید بکنید فقط ما نبینیم. آنها می‌توانند رشوه بگیرند. چون تو حاضری 30هزار تومان نقدن بدهی. مخصوصن که موقع سفر پول نقد همراه آدم هست. ولی 100 تومان جریمه نشوی. و پلیس این را می‌داند. و اینجا ایران است.

+ آرمان ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات بقیه ()   

bad romance

خواستم به مصطفا دلداری داده باشم. مثلن بگویم"جدایی " خوب و بد نیست. یا ضروری هست یا نیست. و گفتم آن ضرب المثل "درباره الی" محض حفظ خویشتن داری بسیار کاربردیست. آن که می‌گفت یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی‌پایان است. اما یک حقیقت مبتذل در آن نهفته. که نمی‌گذارد مثل شهاب حسینی باد به غبغبت بندازی اول به آلمانی بگوییش و بعد صبر کنی که طرفت بپرسد یعنی چی.

حقیقت کوفتی اینست که تو هیچوقت نمی‌توانی بفهمی تو کدام قسمتی. از خودت می‌پرسی الان این که من توش‌م یک پایان تلخ است یا یک تلخی کوفتی بی‌پایان است؟ تو فرق کوفتیش را نمی‌فهمی.

+ آرمان ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات بقیه ()   

 

عصر حالم معمولی بود. بعد به خاطر چند سی سی ودکا و آدمهای معمولی‌یی که رفتار قشنگی داشتند بهتر از معمولی شدم. و حالا به خاطر یک مکالمه تلفنی کمی بدتر از معمولی‌ها هستم.

آن‌هایی که کتاب تفسیر رویا که مجموعه سخنرانی‌ها و در واقع میزگردهای یونگ و بقیه است را خوانده‌اند می‌دانند که یونگ خاطره‌یی از مادرش تعریف می‌کند. الان آن قسمت از کتاب را از درک هم درک‌تر می‌کنم.

+ آرمان ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات بقیه ()   

تفریح

حوصله‌م سر می‌رود. کتاب را می‌بندم و توی talk it  می‌نویسم  .koony  go boghor koony  را بامزه می‌گوید. می‌خندم.

+ آرمان ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات بقیه ()